المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
539
مروج الذهب ( فارسى )
بديد شرمگين شد و بگفت تا دو كنيز از بستر فرود آمدند و به دو گفت « اى طريفه بيا بر بستر بنشين » و او پيشگوئى كرد و گفت « قسم به نور و ظلمت و زمين و آسمان كه درختان نابود مىشود و آب به حال روزگار قديم بر ميگردد » عمرو گفت « كى به تو گفته است » گفت « منجدها به من گفتهاند كه سالهاى سختى در پيش است كه فرزند و پدر از هم جدا مىشوند » عمرو گفت « چه ميگوئى » گفت « با حسرت و تأسف ميگويم كه سنگ پشتى ديدهام كه خاك ميافشاند و شاش ميپاشيد و بباغ آمدم و درختان كج شده بود » عمرو گفت « و از آن چه فهميدى ؟ » گفت « بدبختى سنگين و مصيبت بزرگ و حوادث خطرناك است » گفت « واى بر تو چه حوادثى است ؟ » گفت « بله واى بر من اما تو هم اقبالى نخواهى داشت پس واى بر من و تو از عواقبى كه سيل خواهد داشت » عمرو خويشتن را به بستر افكند و گفت « اى طريفه قضيه چيست ؟ » گفت « حادثهاى بزرگ و غمى دراز و باقيماندهاى اندك كه ترك آن نكوتر است » عمرو گفت « نشانه آن چيست ؟ » گفت « جانب سد ميروى . اگر موشها را ديدى كه در سد حفرهها كرده و با پاى خود سنگ كوه را ميغلطاند بدان كه بدبختى آمده و كار از كار گذشته » گفت « چه حادثهاى رخ ميدهد ؟ » گفت « وعده خداست كه آمده و باطلى است كه باطل شده و بدبختىايست كه براى ما نازل شده و اى كاش كه مصيبت بر غير تو فرود آيد » عمرو سوى سد رفت و بمراقبت پرداخت و ديد كه موشى سنگى را ميغلطاند كه پنجاه مرد بغلطانيدن آن قادر نبودند پيش طريفه بازگشت و قضيه را با او بگفت و شعرى بدين مضمون خواند : « چيزى ديدم كه مرا متألم كرد و از هول آن دردى بزرگ در خاطرم افتاد موشى مانند گراز نر جنگل يا بزى از بزهاى درشت اندام گله سنگى از سنگهاى سد را جابجا ميكرد و پنجهها و دندانهاى تيز داشت . سنگ بزرگ او را ناتوان نكرده بود گوئى يك دسته اسير را هميبردند . » آنگاه طريفه به دو گفت « از جمله نشانههاى حادثهاى كه گفتم اينست كه در